تبليغاتX
تلخ و شیرین

قسمت آخر

مادر پري سراسيمه و با هيجان لباس‌هاي خشك شده را از روي طناب جمع مي‌كند و خواهرش زري لباس‌هاي پدرش حاج محسن را اتو مي‌كشد. عباس آقا، آش‌پز محله با همسرش عزيز خانم و پسرش محمد در گوشه حياط مشغول تداركات ناهار هستند و پري با چهره‌اي گرفته و چشم‌هاي پف‌كرده كنار پنجره اتاقش ايستاده است و دستش را روي سر بردارش كوچكش سعيد مي‌كشد و سوال‌هاي كنجكاوانه او را به آرامي و با صداي گرفته و غم‌آلود هميشگي جواب مي‌دهد.

زنگ خانه به صدا درمي‌آيد. مادر پري چادرش را سر مي‌كند. به سمت در حياط با عجله راه مي‌افتد. صداي خوش و بش مادر و مهمان‌ها به گوش مي‌رسد. پري سعيد را مي‌بوسد و در گوشش نجوايي مي‌كند، سعيد اندكي با نگاه معصومانه به چشمان پر از اشك پري زل مي‌زند و يواشكي از در اتاق خارج مي‌شود. پري كنار پنجره مي‌رود. از گوشه پرده نگاهي به داخل حياط مي‌اندازد. در ميان تعداد زياد مهمان‌ها سهراب را با كت و شلوار سفيد و دسته‌گلي به دست مي‌بيند. رويش را برمي‌گرداند. دوباره نگاهي به سهراب مي‌كند. تمام خاطرات تلخ گدشته و بي‌توجهي‌هاي سهراب و سختي‌هايي كه براي تصاحب دل سهراب متحمل شده بود، همه و همه را در ذهنش مرور مي‌كند. غم سنگيني را روي دلش حس مي‌كند. عضلات پشت گردنش مي‌گيرد. تپش‌هاي قلبش كندتر مي‌شود. احساس مي‌كند دلش ورم كرده است. اشك‌ پشت چشم‌هايش سد شده است و به حدقه چشمش فشار مي‌آورد. اما پري به خودش اجازه گريه نمي‌دهد. احساس عجيبي دارد. از خودش، از سهراب، از بودن، از همه چيز متنفر است. بدنش سرد و گرم مي‌شود، پاهايش سست و بي‌جان مي‌شود. به ديوار تكيه كرده است به آرامي روي ديوار سر مي‌خورد و روي زمين مي‌نشيند. خيس عرق شده است. دستش را دراز مي‌كند. شير گاز را مي‌بندد. بخاري خاموش مي‌شود. در اتاقش نيمه باز است. نازبالش كنارش را به سمت در پرت مي‌كند در بسته مي‌شود.

صداي خنده و قهقهه مهمان‌ها فضا را پر كرده است. سهراب درميان آنها ساكت نشسته و نگاه منتظرش به در است. آرام و قرار ندارد. احساس متفاوتي دارد. زمان زيادي از امدن مهمان‌ها مي‌گذرد اما هنوز خبري از پري نيست. سهراب به آرامي موبايلش را از جيبش در مي‌اورد. نگاهش به صفحه گوشي مي‌افتد. پيامكي بر روي صفحه ثبت شده است.

دير آمدي يار تو گم شد.

سهراب هاج و واج و مضطرب مي‌شود. رنگ رخساره‌اش دگرگون مي‌شود. از جايش بلند مي‌شود و گوشي از دستش رها مي‌شود. سهراب تلوتلو خوران از اتاق بيرون مي‌رود. دستش را به ديوار حياط تكيه مي‌دهد. مهمان‌ها سراسيمه از اتاق بيرون مي‌آيند و دور سهراب حلقه مي‌زنند. همه پريشان اما ساكت‌اند. در همين لحظه صداي جيغ زدن خواهر پري از داخل اتاق پري بلند مي‌شود. عزيز خانم و مادر پري به سرعت از پله‌ها بالا مي‌روند. شيون و ناله از طبقه بالا بلند مي‌شود. دقايقي بعد پري ميان دستان دو نفر از مهمان‌ها از پله‌ها پايين آورده مي‌شود. بدنش سرد شده است. چشمانش باز است. پلك نمي‌زند. سهراب نگاهش به نگاه بي‌فروغ پري مي‌افتد. تمام نگاه‌هاي گذشته پري كه سهراب از آن‌ها وحشت داشت، الان در نظرش مجسم مي‌شود. سهراب دستانش را اطراف سرش مي‌گذارد. آه سردي مي‌كشد و تمام اتفاق‌هاي گذشته يكي يكي در ذهنش مرور مي‌شوند. احساس عشق به پري و تنفر از مارال در دل سهراب شروع به جوانه ‌زدن مي‌كند.

پايان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 12:15  توسط یاشیل | 

قسمت دوم

سهراب عاشق بي‌قرار مارال است. مارال دختري شوخ‌طبع و حاضرجواب، زودآشنا و پرانرژي، طناز و عشوه‌گر و اهل بگو و بخند و با شيطنت خاصي كه دارد دل هر پسري را مي‌ربايد. سهراب از وقتي با مارال آشنا شده است، آرام و قرار ندارد. مارال هم از دل سهراب خبر دارد و همين باعث شده كه شيوه عاشق‌كشي را پيشه كند و نسبت به احساسات ناب سهراب خود را بي‌ تفاوت نشان دهد. جواب‌هاي سربالا و بي‌توجهي‌هاي توام با ناز و غمزه مارال دل سهراب را خون كرده است. سهراب آشفته و دگرگون است. عشق مارال آتش در دلش افروخته است. هر طريقي در پيش مي‌گيرد كه مارال را متقاعد كند، با پاسخ سرد و عاري از احساس او مواجه مي‌شود. سهراب ديگر فراموش كرده كه پري، عاشق دلباخته او هنوز چشم اميد به بازگشت او دارد.

پري برخلاف مارال دختري آرام و كم‌حرف، مطيع و قانع، سربه‌زير و تودار، آرام اما بي‌قرار است. اهل اعتراض نيست. سكوت غمگيني اختيار كرده است و بي‌توجهي‌هاي سهراب را تحمل مي‌كند. دم برنمي‌آورد ولي نگاه‌هاي ملتمسانه و پرمعنايش راز درونش را فرياد مي‌زند. نگاه‌هاي پري دل پريشان سهراب را آشفته‌تر مي‌كند. پري عاشق بي‌چون و چراي سهراب، لحظه‌اي دلش از او جدا نيست. جز او به احدي فكر نمي‌كند. عشق به سهراب پري را به بهانه كار در يك شركت معتبر، آواره شهر و ديار سهراب كرده است و در يك آپارتمان استيجاري سكني گزيده است و هر روز به بهانه‌اي سعي مي‌كند سهراب را ببيند و سهراب هر روز به بهانه‌اي از اين ملاقات‌ها امتناع مي‌كند.

سهراب هر بار كه با پري روبرو مي‌شود، دچار عذاب وجدان مي‌شود، دست و پايش به لرزه مي‌افتد. حس ترحم عجيبي تمام وجودش را در بر مي‌گيرد. چهره غم‌بار اما مملو از محبت پري، سهراب را شرمسار مي‌كند ولي فكر و خيال وصال مارال، اجازه نگاه كردن به چهره پري را به سهراب كمتر مي‌دهد. نه مي‌تواند دل از مارال بركند و نه مي‌تواند بي‌تفاوت از كنار سكوت كشنده پري بگذرد. نه جوابي از مارال مي‌گيرد و نه پاسخي به نگاه‌هاي ملال‌انگيز پري دارد. ميان دو دل يكي آرام و مطيع و ديگري سركش و مغرور گير كرده است. دو دلي سهراب را ميان دوراهي سخت انتخاب قرار داده است. عشق بي پاسخ و سرگردان سهراب به مارال عقده بزرگي بر روي دل سهراب و عشق يك‌طرفه پري به سهراب، عقده بزرگتري بر روي دل پري درست كرده است. پري دلسوخته از دست سهراب و سهراب دلباخته مارال است.

چند ماهي از بازگشت پري به شهرشان مي‌گذرد و سهراب بدون تصاحب دل مارال و معذب از سفر قهرآميز پري روي تخت خوابش چمباتمه زده و سرش را ميان دو دستش گرفته و به قفسه كتاب‌هايش زل زده است. در فكر عميقي فرو رفته است. موهايش آشفته و پريشان، چهره‌اش مملو از بلاتكليفي و روحش معذب است. ميان دو راهي سختي مانده است. در فكر چاره است اما نمي‌يابد. تصميم سختي است. نگاه‌هاي سرگردانش به قفسه كتاب در نقطه‌اي ثابت مي‌شود. چشمانش فروغ تازه‌اي مي‌گيرد. رنگ رخساره‌اش دگرگون مي‌شود. دستانش از اطراف سرش رها مي‌شود. به آرامي از تختش پايين مي‌آيد. به سمت قفسه كتاب‌ها حركت مي‌كند. كتاب گرد و خاك گرفته‌اي را از روي قفسه برمي‌دارد. روي آن را مي‌تكاند. بوي كاغذ كهنه و گرد گرفته او را به سرفه مي‌اندازد. كتاب را ميان دو دستش و روبروي سينه‌اش مي‌گيرد. به آرامي دوبار طول اتاق را با قدم‌هاي آهسته طي مي‌كند. روبروي پنجره مي‌ايستد. پرده را كمي كنار مي‌زند. طيف باريك نور وارد اتاق مي شود. نگاهي به كتاب مي‌اندازد. چشمانش را مي‌بندد. زير لب به آرامي زمزمه‌اي مي‌كند. مجدداً چشمانش را باز مي‌كند. دست‌هايش را به آرامي به حاشيه كتاب مي‌كشد. صفحه‌اي از كتاب باز مي‌شود. در همان حالت ايستاده چند سطري را آهسته مي‌خواند. تبسمي بر روي لب‌هايش هويدا مي شود. چشمانش خيس اشك مي‌شود. راه چاره را يافته است. كتاب را مي بندد و داخل قفسه قرار مي‌دهد. به سمت روشويي داخل راهرو مي‌رود. جلو آينه مي‌ايستد. دستي به موهاي بهم ريخته‌اش مي‌كشد. اشك چشمانش را با پشت دست پاك مي‌كند. آبي به صورتش مي‌زند. به اتاقش برمي‌گردد. روي تخت مي‌نشيند. گوشي را برمي‌دارد. شماره‌ مي‌گيرد. صداي مادر از پشت گوشي سهراب را به وجد مي‌آورد. بي‌مقدمه تصميمش را با مادرش در ميان مي‌گذارد. مادرش كه سال‌هاست، انتظار چنين روزي را دارد، با صداي مملو از شوق و هيجان مي‌گويد چشم پسرم چشم. به مباركي و ميمنت. الان همه را در جريان مي‌ذارم و گوشي را قطع مي‌كند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:59  توسط یاشیل | 
با سلام و درود مجدد به همه خوانندگان عزیز.

نظرات پی درپی دوستان خوبم مرا بر آن داشت تا داستان کوتاه دیگری را با عنوان عشق یا جنون شروع کنم. قسمت اول این داستان را در این پست می گذارم. درصورت ابراز تمایل و استقبال دوستان ادامه آن نیز در پستهای بعدی ارائه خواهد شد.

امیدوارم مورد پسند عزیزان قرار گیرد و با نظرات و نقدهای خوبشان مرا با ضعفهای قلمم تنها نگذارند.

قسمت اول

پري با روحي ‌خسته و رنجور و دلي پر از بي‌توجهي‌هاي سهراب، لباس‌هايش را در ساكش مي‌چيند. هر از گاهي با دستمالي كه در دست دارد گوشه چشمش را پاك مي‌كند. مينا دوست و هم اتاقي پري در جمع كردن وسايلش كمك مي‌كند و پري را دلداري مي‌دهد:

همشون سروته يه كرباس‌اند. تا كمي بهشون بها مي‌دي سرشان به سقف مي‌خورد. غصه نخور عزيزم. كمي بهش توجه نكني به پات مي‌افته. بهت قول مي‌دم بزودي پشيمون ميشه و التماست مي‌كنه. اونوقت تويي كه بايد ناز كني. حرف‌هاي مينا به كام پري تلخ مي‌آيد. دلش نمي‌خواهد گوش دهد. صحبت‌هاي مينا را نيمه تمام قطع مي‌كند و با صداي گرفته و بريده كه به سختي از حنجره‌اش خارج مي‌شود، مي‌گويد ميناجان بي‌خيال. يه تاكسي برام بگير. مينا گوشي را از جيبش درمي‌آورد.

- الو، آژانس سما؟

- سلام آقا. عصر بخير. يه تاكسي به اشتراك 285.

- بنام پري بزرگ‌منش

- متشكرم.

مينا گوشي را مي‌بندد. داخل جيبش مي‌گذارد. نگاهي به ساك‌هاي پري مي‌كند. اشك در چشمانش حلقه مي‌زند. بغض گلويش را مي‌گيرد. بلند مي‌شود. به طرف در به راه مي‌ا‌فتد و از اتاق خارج مي‌شود.

پري كنار پنجره ايستاده است، منتظر تاكسي به كوچه مي‌نگرد. پرايد سبزرنگي با دو بوق، داخل كوچه سر و ته مي‌كند. پري ساك‌ها را برمي‌دارد. داخل راهرو مينا به كمكش مي‌آيد. دقايقي بعد مينا جلوي در ايستاده و پري روي صندلي عقب تاكسي با چشماني پر از اشك به كاسه آبي كه در دست مينا است نگاه مي‌كند. تاكسي براه مي‌افتد. مينا آب را پشت سر پري به كوچه مي‌پاشد. غروب خورشيد آسمان را طلايي كرده است. آهنگ ملايمي از باندهاي تاكسي پخش مي‌شود. پري خطاب به راننده:

- آقا كمي صداشو بيشتر كن.

راننده از تو آينه نگاهي به پري مي‌اندازد. چشمان پري پر از اشك است. صدا را بلندتر مي‌كند. پري سرش را به صندلي تكيه داده. گلوله‌هاي اشك بر روي گونه‌هايش به آرامي مي‌لغزند. هم‌زمان با خواننده زير لب زمزمه مي‌كند:

من سکوت خويش را گم کرده ام

لاجرم در اين هياهو گم شدم

من که خود افسانه ميپرداختم،

عاقبت افسانه مردم شدم !

 

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردي به شهر يادها

من نديدم خوشتر از جادوي تو

اي سکوت اي مادر فريادها

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 13:19  توسط یاشیل | 

دوستان سلام

داستان گوش مرواريد كه يادتان مياد؟ نه..!؟ اشكالي نداره. چند پست پايين تر داستان كوتاهي با عنوان "از رنجهايي كه مي كشيم" را اگر حوصله كرديد يك بار ديگر با دقت بخونيد. خونديد؟ 

همانطوري كه قبلا عرض كردم اين داستان به قلم توانمند يكي از دوستان روشن انديش ام نگاشته شده بود و از بنده خواسته بودند كه نقدي بر اين داستان برايشان بنويسم و نظرم را در مورد آن بيان كنم.

من هم كه مدتي بود به قول دوستان در خواب تابستاني بودم و از قلم و دفتر فاصله گرفته بودم و در حال و هواي خاص خودم گوشه عزلت اختيار كرده بودم و عليرغم حضور در جمع كثيري از اطرافيانم در تنهايي به سر مي بردم فرصت را براي لذت بردن از اين تنهايي مغتنم شمردم و چند جمله اي را از ديدگاه خودم در مورد داستان اين دوستم نگاشتم.

اين تحليل مختصر را در ادامه مطلب براي مطالعه دوستان قرار مي دهم و مشتاقانه چشم به انتظار  تحليل هاي بيشتر دوستان و نقد و بررسي نوشته خود خواهم نشست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:45  توسط یاشیل | 

(اين مطلب از تارنماي مطالعات فرهنگي راديكال برگرفته و ويرايش شده است: http://radicalcs.blogfa.com/post-12.aspx)

قدرت را احساس کنید، لذت را تجربه کنید

دو بیلبورد غول‌آسا در اتوبان همت در کنار تصاویری از اتوموبیل بی‌ام‌و همچون خدایی از فراز سر سرنشینان اتوموبیل‌های گیرکرده در ترافیک، با این جملات آنها را به بهشت خود فرا می‌خوانند: "شما می توانید با خرید بی‌ام‌و، قدرت و لذت را بخرید". احتمالا نمایندگی بی‌ام‌و به فروش بیشتر محصولات خود می‌اندیشد. اما من به دندان‌های ایدئولوژی بورژوازی می‌اندیشم.

ما می‌اندیشیم که روی این سخن با ما است. خدای امروزی من را مورد خطاب قرار داده است. من به احساس‌کردن قدرت دعوت شده‌ام. به تجربه‌کردن لذت. آشکارا این خدا می‌داند که بندگان او بدون قدرتند، بدون لذت. اما دوگانه‌ي قدرت و لذت چه چیزی را در لایه‌های پنهان خود حمل می‌کند.

در اولین سطح (در سطح نیت و قصد) نمایندگی بی‌ام‌و خریداران بالقوه را هدف گرفته است، بورژواها را. برای خرید چنین اتوموبیلی باید پول زیادی داشت. این شعار دوگانه‌ي تبلیغاتی، دو بخش بورژوازی ایران را خطاب قرار داده است. بورژواهای دارای قدرت ولی بی‌تجربه در لذت. بورژواهای غرق در لذت ولی فاقد قدرت. بورژواهای امروزی یکی از این دو دسته‌اند. دسته اول یک تیپ اجتماعی جدید در ایران است. آنها در سال‌های جوانی ریاضت‌پیشه و لذت‌گریز بوده‌اند. دوست‌دختر نداشته‌اند، پارتی نرفته‌اند؛ خنده، موزیک، رستوران، سیگار خوب، و ... هیچ یک را تجربه نکرده‌اند. حالا در سنین میانسالی مهمترین مقامات را در اختیار دارند. کارخانه‌های دولتی، شرکت‌های بزرگ انرژی، روابط محکم در سیستم پول اقتدار. آنها تازه بورژوا شده‌اند. رستوران‌های گران‌قیمت می‌روند. باغ‌های بزرگ خریده‌اند. ویلاهای شمال کشور، مسافرت خارج از کشور. آنها از هم‌پالکی‌های جدیدشان قدرتمندترند. آنها اربابان ایران‌اند. اما تازه در فضای لذت قرار گرفته‌اند. حوزه لذت، غیردینی است. بورژواهای قدیمی دهه‌ها است در این فضا قرار دارند اما برای این دسته، این حوزه تازه کشف شده است. آنها ناآشنایند. مهم‌تر از همه، جوانی سپری شده است. فضای جدید حسرت‌بار است. آنها برای سالها، لذت را از دست داده‌اند. برای جبران باید سرعت به خرج داد. سرعت برای کسب تجربه لذت. بی‌ام‌و مادیت آن است.

بورژواهای دسته دوم لذت را تجربه کرده‌اند. حتی در قلب تهران در دهه 60. آنها موزیک خوب، شراب خوب، پارتنر خوب، مهمانی خوب و ... همه را تجربه کرده‌اند اما فقدان قدرت همیشه جراحتی بر این طبقه بوده است. فقدان قدرت به محصورشدن منجر می‌شود. آنها در حوزه عمومی بی‌قدرتند. یک بسیجی 14 ساله در خیابان می‌تواند آنها را تحقیر کند. آنها اقتدار ندارند. آنها تنها در محافل خصوصی و جمع همگون خود می‌توانند خود را ابراز کنند. آنها به قدرت احتیاج دارند. به حضور مقتدرانه در حوزه عمومی. جداره‌ای مستحکم تا قدرت را احساس کنند. بی‌ام‌و عینیت آن است.

شعار تبلیغاتی عصاره ایدئولوژی سرمایه‌داری است. ایدئولوژی بورژوایی می‌گوید قدرت و لذت در خرید کالا است. کسی که بی‌ام‌و دارد قدرت را احساس می‌کند. کسی که بی‌ام‌و دارد لذت را تجربه می‌کند. ایدئولوژی بورژوایی می‌گوید قدرت، تملک بی‌ام‌و است نه اینکه بتواني شغل دلخواه خود را انتخاب کنی. قدرت، مشارکت در سازماندهی جامعه نیست. مشارکت در اداره و کنترل کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها، محله‌ها و ایالت‌ها نیست. قدرت در داشتن بی‌ام‌و است. و یا در واقع میانجی شما با بی‌ام‌و، یعنی پول. برای داشتن قدرت باید پول داشت نه سندیکا. پول، نه همبستگی. او می‌گوید لذت در بی‌ام‌و است نه در خواندن یک شعر یا گپی با یک دوست. لذت با بی‌ام‌و تداعی می‌شود، نه با خواندن یک رمان خوب یا قدم‌زدن شبانه در پیاده‌رویی پرت. از عشق می‌توان لذت برد اما تنها سوار بر بی‌ام‌و. تنها سوار بر پول.

سرمایه داری می‌گوید لذت یک کالا است. آنرا بخر. قدرت یک کالا است. آنرا بخر.

توده آمبورژوازه‌ای که هر روز مخاطب این جملات است تنها به کسب پول می‌اندیشد. توده با خود می‌گوید من از لذت و قدرت محرومم. اما ندایی از بلندی به من می‌گوید قدرت را احساس کن. لذت را تجربه کن. او به من می‌گوید. بی‌ام‌و، من روزی تو را در آغوش می‌کشم. اما اکنون با یک پراید قسطی کمی قدرت و کمی لذت را بدست می‌آورم. من بیشتر کار می‌کنم. بیشتر وام می‌گیرم. من شهروند خوب توام ای خدای خوب سرمایه.

ایدئولوژی با این توهم همراه است که تو مخاطب آن هستی. فقط تو. سخنی که تو را خطاب قرار داده به کسی اشاره دارد که تو را برای گفتگو برگزیده است. تو دعوت می‌شوی به خرید اتوموبیل. تو دعوت می‌شوی به کسب قدرت. تو لذت خواهی برد. در اجتماعی که فردِ تو هیچ اهمیتی ندارد، هیچ توجهی به آن نمی‌شود، در میان میلیون‌ها ماشین-انسان دیگر می‌دود، لابه‌لای دود و آهن و بتن دیده نمی‌شود، فردیتی که در مقابل ثروت، منزلت، قدرت ناپیدا شده است، ناگهان مورد خطاب قرار می‌گیرد. تو لذت را تجربه کن. پس وجد توده‌ها در جواب‌دادن به این خطاب بی‌دلیل نیست. کسی هست که تو را خطاب کرده. تو که بی‌کس شده‌ای به او جواب می‌دهی. مشتاقانه.

اما نه کسی وجود دارد و نه فردی مورد خطاب قرار می‌گیرد. تنها کلماتی چند بر روی یک تابلو نقش بسته‌اند و به منظور فروش محصولات یک کمپانی بزرگ در ابعادی چشمگیر بر پلی نصب شده‌اند. هر کس می‌تواند از اتوبان همت رد شود و نوشته‌ها را بخواند. شمای بخصوص، هیچ اهمیتی برای بی‌ام‌و ندارید. شما برای بی‌ام‌و با دیگران یکسانید. سرمایه‌داری به فردیت شما کاری ندارد. به پول شما کار دارد. بی‌ام‌و به پول شما و سرمایه‌داری ایرانی به پول‌زدگی شما.

ایدئولوژی همیشه توسط تناقضاتش افشا می‌شود. تبلیغ بی‌ام‌و در پرترافیک‌ترین نقطه اتوبان همت قرار گرفته تا همگان فرصت توجه به آن را داشته باشند. اما در همان حال توهم‌بودن خود را نیز افشا می‌کند. تبلیغ می‌گوید که با خرید بی‌ام‌و قدرت را احساس می‌کنید، لذت را تجربه می‌کنید. درست در زمانی که کلافه در ترافیکی گیر کرده اید که به نظر وانشدنی می‌آید. در وضعیتی که لابه‌لای هزاران اتوموبیل دیگر در ترافیکی کیلومتری متوقفید و حتی اگر مهم‌ترین کار جهان را داشته باشید هیچ کاری از شما برنمی‌آید. شما مستأصل و بی قدرتید. کلافه و ناراحتید. فرقی نمی‌کند اتوموبیل شما چه باشد. پیکان یا بی‌ام‌و، سرنوشت شما همچون همه است. راهی مخفی یا اختصاصی برای شما دارنده‌ی خوشبخت بی‌ام‌و وجود ندارد. در شبکه‌ي مسیرهایی که سرمایه‌داری طراحی کرده است، شما قدرت را احساس نخواهید کرد. شما لذت را تجربه نخواهید کرد.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 20:5  توسط رامين | 

با تشکر از نظرات خوب دوستان و با عرض پوزش از خوانندگان عزیز بخاطر وقفه طولانی در به‌روز کردن وبلاگ.

و اما اینک در این پست پایان قصه‌ی غصه را تقدیم می‌کنم به دوستان عزیزم بویژه آن‌هایی که طرفدار و خواهان بخش‌های شیرین بودند.

قضاوت در مورد تلخ و شیرینی با شما...

مدرسه قلی کماکان بر فراز تپه کذا برقرار و کلاس‌ها در زیر درختچه‌های بن و بلوط، ساری و جاری بود و پسرک هر روز با چهره‌ای مملو از غم دلی پر درد و روحی آشفته با همان کوله‌پشتی پر از کتاب و دفتر صبح به مدرسه می‌رفت و عصر خسته و دل‌آزرده و غمگین از تقدیر و سرنوشت، به چادر دل‌گیر و کوچک و تاریک بی‌بی برمی‌گشت. هنوز با درس و کتاب مانوس نشده بود. هنوز ریاضی را از فارسی و املا را از نقاشی تشخیص نمی‌داد. هنوز با معلم و دانش‌آموزان غریبی می‌کرد. هنوز با روزهای هفته نا آشنا و بیگانه بود. گاهی جمعه‌ها را هم به مکتب می‌رفت و با در بسته چادر مدرسه که مواجه می‌شد تازه می‌فهمید این روز تعطیل است.

تنها سرگرمی‌اش آن هم وقتی چاره‌ای برای تنهایی‌اش نمی‌یافت، کشیدن تصاویری نامفهوم و عجیب در دفتر نقاشی‌اش بود. در نقاشی‌هایش همیشه تصاویری مبهم با خطوطی درهم و برهم از مادر و خواهر و سیاه‌چادر خودشان بود. نقاشی‌هایش رویاها و آرزوهایش بود. تنها چیزی که گاهی اوقات بهش آرامش می‌داد همین خیال‌بافی‌ها و آلام و آرزوها و آرمان‌هایش بود.

پسرک با اینکه دل به درس و مشق و کتاب نمی‌داد و دل در گرو غم دیگری داشت، خود ناخواسته دانش‌آموز زرنگ و درس‌خوانی شده بود. نمره کمتر از 20 با او بیگانه بود. نه دیکته‌ای به او می‌گفتند و نه کسی جمع و تفریق یادش می‌داد و نه کسی وادارش یه درس‌خواندن می‌کرد و نه کسی جز معلم از و درس پس می‌خواست. فقط همان‌هایی که معلم سر کلاس می‌گفت و یاد می‌داد، آویزه گوشش بود و استعداد ذاتی‌اش او را در میان دانش‌آموزان زبان‌زد خاص و عام کرده بود. موفقیت‌ها و نمرات عالی و هوش بالقوه‌اش به گوش خانواده و فامیل و آشنایان رسیده بود. اما خود خبر نداشت...

او بیش از آن‌که به درس و مدرسه و تحصیل و ترقی فکر کند، به پدر و مادر و برگشتن به خانه و بازی‌های کودکانه با خواهر کوچکش که مونس و دوست دوران خوش کودکی‌اش بود فکر می‌کرد. برای بازگشت به خویش و به دوران طلایی گذشته، روزشماری می‌کرد. وعده‌های دروغین بی‌بی دیگر اثری نداشت. بی‌قرار بود و هر روز نحیف‌تر و ضعیف‌تر و جسم و جثه‌اش لاغرتر می‌شد. تنها زمانی که به شدت گرسنه می‌شد و گاهی به زور و التماس بی‌بی، چند لقمه غذا می‌خورد.

تا نیمه‌های شب بیدار بود و در توهمات و خیال‌بافی‌های خود غرق. نزدیک‌‌های صبح که به خواب می‌رفت، ناچار باید بیدار می‌شد و راهی مدرسه می‌شد. همان مدت کوتاهی هم که به خواب می‌رفت، رویاهایش را در خواب می‌دید. خواب‌های آشفته اما شیرین. اما این خوشی طولی نمی‌کشید و بیداری تلخ صبح راز کابوس‌ها را فاش و واقعیت تلخ را هویدا می‌ساخت.

کم‌کم پاییز روزهای زردش را به روزهای سرد زمستان می‌سپرد. طبیعت خزان آماده خواب زمستانی می‌شد. در پساپیش دو فصل زرد و سرد، زمزمه شیرینی بر سر زبان‌ها افتاده بود. زمزمه شیرینی که برای قلی تلخ بود. زمزمه انحلال و تعطیلی مدرسه قلی بود. تخیل پسرک تحقق می‌یافت. آموزش و پرورش پی به کلک قلی برده بود. بازرس‌های آموزش سیار عشایری سروکله‌شان پیدا شد. مدرسه اسماً 15 تا و رسماً 9تا دانش‌آموز بیشتر نداشت و چنین مدرسه‌ای از نظر قوانین آموزش عشایری رسمیت نداشت و باید منحل می‌شد و چنین هم شد.

تلاش‌های باد در هوای قلی کارگر نیفتاد و مدرسه تعطیل شد. شور و شوق زایدالوصفی در بین بچه‌ها حکم‌فرما بود. همه شاد و خوشحال و خوشحال‌تر و شنگول‌تر از همه پسرک تنها. بیچاره بال درآورده بود. روی زمین بند نمی‌شد. شاد و خندان و پرانرژی شده بود. لحظات برایش شیر و شکر در غربت بود. پسرک از خوشحالی به همه محبت می‌کرد. دلش می‌خواست فریاد بزند و به عالم و آدم بفهماند که او خوشبخت‌ترین لحظات را سپری می‌کند. به چادر بی‌بی که رسید کیفش را به گوشه‌ای پرت کرد و خود را در آغوش بی‌بی جای داد و صورتش را بوسه‌باران کرد. به عمرش چنین سرمست و غزل‌خوان نشده بود. خنده‌های از روی تعجب و تاسف بی‌بی و خنده‌های از سر شوق پسرک درهم آمیخته بود.

تعطیلی مدرسه نوید خوشبختی و شادروزی پسرک بود. نوید زندگی شیرین مجدد و از سرگرفتن باز‌یهای کودکانه گذشته بود. درس و مدرسه و کتاب و دفتر و مشق و قلم را رها کرد و چون تیری که از کمان رها شده باشد، از بند اسارت مدرسه قلی و از آن توفیق اجباری رها شده بود. شور و شعف و شوق و نشاط پسرک وصف‌ناپذیر بود. پسرک به خانه برگشت. به کانون گرم و به آغوش پر مهر پدر و پر محبت مادر برگشت. دوباره هم‌بازی دیرینش را پیدا کرد و بدون اینکه به درس و مدرسه بیندیشد زندگی شیرین‌اش را از سر گرفت.

دوران تلخی‌ها و افسردگی پسرک تمام شد. قصه غصه و روز هجران و شب فرقت و نخوت باد دی و شوکت خار و تشویش خمار و آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل همه و همه با تعطیلی درس و کتاب مدرسه قلی آخر شد.

پسرک به خانه برگشت. شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک به خانه برگشت. درس را نیمه تمام گذاشت و آنچه را هم که آموخته بود به باد فراموشی سپرد و به خانه برگشت. اما... درد و غم و غصه پدر پسرک بر دوشش همچنان گران بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 17:32  توسط یاشیل | 

با عرض پوزش از دوستان عزیز بخاطر تاخیر در بروز کردن وبلاگ اینک شما را به خواندن ادامه داستان دعوت می کنم. در صورت ابراز تمایل و استقبال دوستان ادامه داستان را در پستهای آینده در وبلاگ قرار خواهم داد.

پسرک غرق در افکار و نگرانی‌ها و با نگاه خیره به چادر مدرسه هنوز روی موتور قلی بود. با صدای قلی به خود آمد و به زور از موتور پیاده شد. چشمانش سرخ و صورتش سوخته و لبانش خشک و موهایش پریشان شده بود. باد گرم و سوزان گرمسیری و سفر با موتور قلی از پسرک چهره مضحک و خنده‌داری ساخته بود. در گوشه‌ای با سکوت مملو از غم و اندوه آمیخته با کمرویی و خجالت و نگاهی مظلومانه ایستاده بود و تکان نمی‌خورد. بچه‌های قلی که منتظر پدرشان در کنار چادر صف کشیده بودند و تعدادشان به هفت و هشت می‌رسید، با نگاه‌های عجیب و غریبشان به پسرک، در گوش یکدیگر چیزی نجوا می‌کردند و عده‌ای زیرپوستی و عده‌ای با صدای بلند و شیطنت‌آمیز می‌خندیدند. پس از مدتی با صدای قلی متفرق شدند و بسان جوجه‌مرغ‌هایی دور مادرشان حلقه زدند و هرکدام به نوعی از محبت و نوازش مادرشان بهره‌مند می‌شدند و در این میان دل پسرک می‌سوخت و آرزو می‌کرد کاش جای آنان بود.

مادر‌خوانده قلی که نسبت دوری با خانواده پسرک داشت و همه او را "عصمت بی‌بی" صدا می‌زدند، از زیر چادر برزنتی قدش را خم کرد و سرش را بیرون آورد با صدای محبت‌آمیزی پسرک را به چادر خود خواند. پسرک با نگاهی شرم‌آلود پا پیش گذاشت و در چند قدمی پیر زن ایستاد و نیمچه سلامی کرد. پیرزن او را به حضور خواند، پیشانیش را بوسید و دستی به موهایش کشید و از اوضاع پدر و مادرش و از اسم و حالش و از حال اقوامش پرسید و پسرک بعضی از سوال‌ها را با سر و بعضی‌ها را با لکنت زبان پاسخ داد.

بی‌بی زن مهربانی بود، شبیه مادر پسرک ولی فقط شبیه اون بود، خود مادر نبود. با محبت بود ولی جای محبت مادر را پر نمی‌کرد. قلب با سخاوت و دستان بخشنده‌ای داشت ولی دستش خالی بود و در بساطش آهی نداشت. در چنته‌اش فقط توت خشک پیدا می‌شد که بجای قند از آن استفاده می‌کرد و گاهی مشتی هم به پسرک می‌داد ولی در چنته مادر خسبک و خرمای خشک و انجیر و بادام بود. بی‌بی انار را درسته و پوست نکنده به پسرک می‌داد که خوردنش هم برای پسرک ناتوان عذاب بود ولی مادر انار را به قول خودش دان می‌کرد و در کاسه می‌ریخت و به دستش می‌داد. دستان بی‌بی سرد و چروکیده شده بود ولی دستان مادر گرم و نوازش‌گر. در چادر بی‌بی شب‌ها پسرک تنها در گوشه‌ای کز می‌کرد و تا صبح خوابش نمی‌برد ولی در چادر خودشان گرم و نرم و با لالایی‌های زیبای مادرانه به خواب ناز فرو می‌رفت.

روزها به کندی و به سختی سپری می‌شد. درس و مدرسه مفهومی ناآشنا و نا ملموس بود. پسرک هر روز صبح با کوله‌پشته‌ای پر از کتاب و دفتر راهی مدرسه می‌شد. بی‌بی هم سواد نداشت که فقط کتاب‌های آن روز را در کیف پسرک بگذارد و او مجبور نباشد همه دفتر و کتاب‌هایش را با خود ببرد. معلم مدرسه هم با اینکه مرد شوخ‌طبعی بود و همیشه سربه سر پسرک می‌گذاشت و به او لبخند می‌زد ولی همیشه در نگاهش ترس و وحشتی نهفته بود و پسرک همیشه از چوب دستی او می‌ترسید و جرات لبخند زدن به شوخی‌های او را نداشت.

پسرک چه در خانه و چه در مدرسه دائم دلتنگ مادرش بود و همیشه چشم براه او. بی‌بی هر روز  آمدن مادر پسرک را نوید می‌داد ولی خبری از مادر نبود. وعده‌های تخیلی بی‌بی دائم پسرک را در توهم فرو می‌برد. تا اینکه یک روز مشهدی کاظم، همسایه بی‌بی، دار فانی را وداع گفت و همه را غرق در غم و اندوه و پسرک را غرق شادی نمود. مشهدی کاظم که یکی بزرگان فامیل بود و همه او را "کاظی‌دایی" صدا می‌زدند، مردی بداخلاق بود ولی از آنجایی که بزرگ خاندان بود و نوازنده زبردست نی، همه به او احترام می‌گذاشتند. همه وظیفه داشتند در مراسم تشیع و تدفین او حضور داشته باشند. مرگ کاظی‌دایی خبر آمدن مادر را نوید می‌داد. روزهای خوشی بود، روزهای عزای کاظی دایی. روز مرگ کاضی دایی روز نوید وصال بود. روزی بود که مادر قرار بود بیاید.

بالاخره وعده‌های دروغین بی‌بی به حقیقت پیوست و مادر آمد. پسرک سرازپا نمی‌شناخت. از شادی در پوست خود نمی‌گنجید. آن‌روز مدرسه هم تعطیل شد. جالب‌تر از همه اینکه نوه‌های کاظی‌دایی گریه می‌کردند و پسرک آن‌ها را دلداری می‌داد. گویا می‌خواست آن‌ها را نیز در شادی خود سهیم کند به جای آن‌که خود را در غم آنها سهیم بداند. بی‌بی هم ناراحت و گریان به خانه کاظی‌دایی رفت و خانه را به پسرک سپرد. پسرک تا عصر منتظر مادر ماند و بالاخره مادر آمد. شب زیبایی بود. آن شب پسرک یک دل سیر غذا خورد. پسرک یک دل سیر محبت و  نوازش دید. پسرک یک دل سیر از خوشحالی گریه کرد. پسرک یک دل سیر با مادرش درددل نمود. شب را تا صبح بیدار ماند و نگذاشت مادر هم چرتی بزند. یک لحظه زمان را از دست نداد. یکریز تا صبح با مادرش حرف زد. آنچه در این مدت غربت بر او گذشته بود، برای مادرش تعریف کرد.

شب شیرینی بود. شب وصال و سرور و شادی و شعف. شب دیدار و بیداری. شب درد دل و دلداری. شب قشنگی بود ولی زود صبح شد. پسرک با اینکه ناگزیر باید راهی مدرسه می‌شد ولی روز متفاوتی از دیگر روزها بود. پسرک با نوازش و بوسه‌های مادر روانه مدرسه شد. با انرژی به مدرسه رفت و خواند و نوشت و بازگشت. شاد و خوشحال. بین زمین و هوا به خانه بازگشت. بین راه بر خلاف روزهای دیگر به هیچ چیز توجه نداشت. نمی‌خواست اندکی زمان را از دست بدهد. شتابان می‌آمد که دوباره از الطاف و محبت مادر بهره‌مند گردد. مسیر مدرسه تا خانه را در یک چشم برهم زدن طی کرد و به چادر بی‌بی رسید.

پسرک خوشحال و خرامان چون آهویی که از بند رها شده باشد از مدرسه رها شده بود و به چادر بی‌بی رسید. اما اتفاقی باور نکردنی رخ داده بود. در چادر بی‌بی بسته بود و از مادر و بی‌بی خبری نبود. به مراسم کاظی‌دایی رفته بودند. پسرک تا شب چشم از راه برنداشت و منتظر ماند. منتظر رجعت سبز مادر، منتظر شب شیرینی دیگر، منتظر محبت و نوازش مادر. پسرک خانه را تمیز کرد و تکالیفش را انجام داد و ناگفته‌های شب گذشته را برای شبی دیگر آماده می‌کرد. برای شبی بسان شب گذشته. برای شبی خیالی. شبی که دیگر تکرار نشد. شبی که تنها یک شب بود. بالاخره شب شد. واقعاً شب شد. آن هم چه شبی...  بی‌بی آمد. بی‌بی تنها آمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 20:30  توسط یاشیل | 

موتورسیکلت قلی با صدای گوش‌خراشش از میان درختچه‌های نیم‌قد گرمسیری و از جاده باریک آسفالت ندیده سنگلاخی به سختی با تعادلی ناپایدار می‌گذشت. پشت موتور بقچه بزرگی که حکایت از اثاثیه و پوشاک و بساط خواب مختصر و بطورکلی اسباب زندگی محقری بود، محکم بسته شده بود و روی این خانه متحرک، جثه کوچک کودکی از دور بسان نقطه سیاهی دیده می‌شد و با دور شدن موتور کوچک و کوچک‌تر می‌نمود. پسرک هراسناک با دو دست محکم به قلی چسبیده بود و پاهایش از دوطرف موتور آویزان و با چهره‌ای غم‌بار و مملو از نگرانی پشت سرش را می‌نگریست. نگران ازدست دادن کانون گرم خانواده، نگران رویارویی با غربت، نگران دوری از محبت.

لحظه‌به‌لحظه موتور قلی از سیاه‌چادر خانواده پسرک دور و دورتر می‌شد. جسم و جثه کوچک پسرک روی موتورقلی بود و روحش در خانه، پیش دستان محبت‌آمیز و نوازش‌گر مادرش و چشمان اشک‌بار پدرش و نگاه مظلوم و ملتمسانه خواهر کوچکش.

سفر دورودرازی به نظر می‌رسید، ساعت‌ها چنین گذشت و پسرک از نگاه کردن به عقب و دیدن سیاه‌چادرشان نومید و منصرف شد. لحظات ناخوشایند و به سختی سپری می‌شد. قلی به جاده آسفالته که رسید، سرعتش را زیادتر و آشفتگی پسرک را دوچندان نمود. باد گرمی صورت پسرک را می‌سوزاند. قلی هم با صدای بلند که نصف آن را باد می‌برد و نصفش به گوش پسرک می‌رسید، از درس و مدرسه و معلم می‌گفت، از آینده درخشانی که در انتظار پسرک بود، گاهی هم در میان سخنانش شوخی بی‌مزه‌ای برای دلخوشی پسرک می‌گفت و تصدیق پسرک را می‌طلبید و سوال‌های بی‌ربطی می‌پرسید تا سکوت تلخ پسرک را برهم زند. اما پسرک گوشش به حرف‌های قلی نبود. فقط می‌شنید ولی گوش نمی‌داد. سکوتش نشان از یک غم بزرگ بود و نگرانی از یک غربت.

موتورقلی به جاده فرعی خاکی دیگری رسید و تلوخوران مسیرش عوض شد. پس از طی چندین دره و تپه، سربالایی و سرازیری و پیچ و خم‌های جاده، بالاخره در میان دو چادر یکی سیاه و دیگری خاکستری در وسط یک منطقه خشک گرمسیری و در دیاری غریب و بی‌روح خاموش شد.

چادر سفیدی هم همچون گنبد امام‌زاده‌ای در چند  صد‌متری با پرچمی سه‌رنگ بر روی تپه کوچکی قد علم کرده بود و تخته سیاهی کوچک در زیر آن دیده می‌شد. این چادر همان مدرسه‌ای بود که از چندی پیش چشم‌انتظار پسرک و پسرک‌ها و دخترک‌های دیگر ایلی بود تا تعداد دانش‌آموزانش به حدنصاب رسد و مدرسه رسمیت پیدا کند. قلی با هزار دوز و کلک و با هزار ترفند و فریب مجوز مدرسه را از آموزش و پرورش عشایری گرفته بود ولی تعداد دانش‌آموزان مدرسه کم بود . برای به حدنصاب رسیدن تعداد دانش‌آموزان، قلی به هر دری می‌زد و از دور و نزدیک و از آشنا و غریبه بچه‌ مدرسه‌هایشان را جمع می‌کرد و در دبستان کذا ثبت‌نامشان می‌کرد.

پسرک نیز یکی از قربانیان این توفیق اجباری بود که قلی با آشنایی دیرینه‌ای که با پدر پسرک داشت توانسته بود او را راضی کند و پسرک را با خود به این مدرسه آورد تا شاید رسمیت مدرسه را قطعی نماید. پسرک مدتی به مدرسه خیره شد و تصورات و تفکرات مختلفی از ذهنش گذشت. دل خوشی نداشت، مدرسه را عامل جدایی او از خانواده‌اش می‌دید. معلم و کتاب و درس را نمی‌شناخت ولی همین‌قدر می‌دانست که اگر آنها نبودند او الان در آغوش گرم و پر محبت مادرش بود و مجبور نبود این غربت را تحمل کند.

اولین روز مدرسه فردای روزی بود که پسرک خانه و کاشانه‌اش را ترک گفته بود. روزی که برای همه بچه‌های شهری شیرین‌ترین خاطره را به همراه دارد، برای پسرک تلخ بود و عذاب. روزی که برای هر شخصی شروع یک زندگی تازه است، برای پسرک پایان یک زندگی شیرین و شروع یک زندگی تلخ بود.

ادامه این داستان در پست‌های بعدی تقدیم خوانندگان این وبلاگ خواهد گردید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 12:44  توسط یاشیل | 
از زبان یک دختر ایلی

های مادر صدایم را می‌شنوی؟          منم دخترت...        می‌دانم صدایم نمی‌رسد

ولی پسرت اینجاست می‌شنود... 

او از نسل من است شاید دریابد چه می‌گویم، اگر دیده بر هم نگذارد و نگذرد...

 

مادر نمی‌دانم الان کجایی و چه می‌کنی؟            ولی می‌توانم حدس بزنم...

الان طفلکی بر شکم داری و پشته‌ای از هیزم بر پشت         یا شاید مشکی از آب برآستین

یا شاید پیش بهایم       دوکی در دست          زمزمه ای غمگین بر زبان

یا شاید در حال ساختن سایه‌بان       یا کومه‌ای برای زمستان        یا آغلی برای گوسفندان

شاید قالی می‌بافی یا که گلیم یا جاجیم، چادر، گبه،..

نه...،

شاید تازه از نان پختن فارغ شده‌ای           یا از بستن ماست، ماسینه، پنیر، کشک

آری...  کشک...

شاید شیر می‌دوشی، یا خیگ دود می زنی، یا چیق می‌بافی

نمی دانم...

شاید غذا می‌پزی،      یا که چای برای پدر...             

 

راستی پدر کجاست؟!

آری، می‌دانم...

به شکار رفته..        سوار بر اسبش           کلاهش بر سر           تفنگش بر پشت         غرورش بر جا

بی آن‌که غمش تو باشی...

مادر،

اگر از فرط خستگی نشسته‌ای برخیز            چای پدر را آماده کن            غذایش را گرم کن

سالارت می‌آید..!                  او لباس هایش را شسته می‌خواهد.

نمی دانم تو مادری یا که پدر؟               تو مردی یا که زن؟

نه،...نه،...                    تو ضعیفه‌ای، ضعیفه!!

نمی دانم...                   شاید بخاطر ناتوانی‌هایت در انجام این همه کارهاست!؟...

 

راستی مادر امیدوارم نوزادت پسر باشد

خوب می دانی چه می‌گویم..

اگر پسر بزایی...

پدر عرش را سیر می‌کند         تیر هوا می‌کند          غلغله به‌پا می‌شود       پسری با چندین اسم...

علی‌وردی، اله‌وردی، خداوردی،...

و اما اگر دختر باشد....

تو متهمی      اسمش هم با خودت...

دختر بس، قیز بس، امان‌بس، داهان بس

چه می‌دانم...

 

مادر به‌یاد آر روزی که پا به شانزده گذاشتی

روزی که پدر برای تصاحب تو آمد

روزی که پدربزرگ او را برای تو انتخاب کرد

بی‌آن‌که بدانی یا که بخواهی...

آن‌وقت تو در پستوی خانه نهان بودی

صدایت هم نباید شنیده می‌شد

داماد را هم نمی‌شناختی

چه فرقی می کرد؟

خوب یا بد ،باید می‌پذیرفتی

نمی دانم ناچار بودی یا که دچار

 ناگزیر  یا ناگریز

ولی می‌دانم که

تو مقهور بودی      تو مجبور بودی        چون تو دختر بودی

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 22:10  توسط یاشیل | 

"شنیدن کی بود مانند دیدن"! بله، همه ما این مثل معروف  را شنیده‌ایم. گویی دیدن، مقام و منزلتی بالاتر از شنیدن دارد و بازنمون بهتری از واقعیت بدست می‌دهد که البته تا حدودی پذیرفتنی است. قوای حسی انسان واقعیت را به شیوه‌های مختلفی برش می‌زنند و در میان این حواس، حس بینایی جزئیات بیشتری از واقعیت را منتقل می‌کند؛ و کلیت این امر در این مثل معروف به تصویر کشیده شده است. اما این بدان معنا نیست که واقعیت آنگونه که در جهان خارج قرار دارد، برای انسان دست‌یافتنی باشد. انسان فقط می‌تواند تصویری محدود از واقعیت را داشته باشد. علت این امر، فیزیک بدنی و جسمانی خاصی است که نظام ادارکی انسان را شکل می‌دهد و نیز آن را محدود می‌کند. به عبارت دیگر، "واقعیت محض" هرچه که باشد، به‌طور کامل و صددرصد برای انسان دست‌یافتنی نیست.

خطای کنتراست همزمان

 تصویر بالا به "خطای کنتراست همزمان" یا Simultaneous Contrast Illusion معروف است. رنگ خاکستری مستطیل داخلی، در همه جای آن یکدست و یکسان است! اما ما آن را به گونه‌ای ادراک می‌کنیم که گویی دو رنگ خاکستری با درجه روشنایی متفاوت در یکدیگر محو شده‌اند. در اینجا حتی اگر آگاهانه هم سعی کنید رنگ مستطیل داخلی را آنگونه که "واقعا" هست درک کنید، نظام ادارکی‌تان این اجازه را به شما نمی‌دهد. نظام ادراکی که دستخوش میلیون‌ها سال تراش و برش تکاملی بوده است. شاید بتوان این پدیده را مصداقی از مصادیق "جبر" (در برابر اختیار) دانست: جبر طبیعت. جبری که خوانش بخصوصی از واقعیت را برایمان تحمیل می‌کند و ما را در توهم درک و یافتن آن دلخوش رها می‌سازد.

این تصویر تنها یک سرگرمی روانشناختی نیست که در کتاب‌های روان‌شناسی و ایمیل‌های فورواردی مایه غافلگیری و سرخوشی خوانندگان آن شده و پس از اندکی به دست فراموشی سپرده شود. این تصویر بازگوکننده قصه انسان است. بازگوکننده واقعیتی است که آن را هر روز به شکل‌های مختلف تجربه می‌کنیم بدون آنکه نسبت به آن ذره‌ای آگاهی داشته باشیم. این پدیده تنها بخشی از سازوکار نظام ادراکی انسان، این اشرف دلخوش و زودباور، را به تصویر می‌کشد و به او یادآوری می‌کند که قضاوت‌هایش، داوری‌هایش،‌ تحلیل‌هایش و‌ ارزشگذاری‌هایش در موقعیت‌های مختلف متغیر بوده و بنابراین نسبتی با "واقعیت محض" جهان خارج ندارد.

آرتور شوپنهاور می‌گوید: "هر فردی محدودیت میدان دید خود را به حساب محدودیت جهان می‌گذارد."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 22:11  توسط رامين | 
داستان کوتاهی که میخوانید به دست توانمند یکی از دوستانم نوشته شده است. امیدوارم که مورد پسند خوانندگان قرار بگیرد.

حیاط بود و بهار و سوغات ناب و دل انگیزشٰ، شکوفه‌های معطر و رنگین. مریم در ایوان نشسته بود. کتاب جغرافی به دست، خود را برای امتحان فردا آماده می کرد. اما مسعود حواس او را می‌ربود، مسعود و بچه خرگوشش  "گوش مروارید" .

گوش مروارید اسیربازار، از چند روز پیش به اسارت پدر و مسعود درآمده بود. تلاش هر لحظه گوش مروارید، یافتن راه رهایی بود و نگرانی هر لحظه مسعود، نتیجه دادن تلاش‌های او و لذت هر لحظه پدر،همکاری با مسعود و بستن همه راه‌های فرار گوش مروارید. حتی پدر گاهی ازسر تفریح، گوش مروارید را می‌آزرد و هوای فرار در سرش می‌انداخت و از ناتوانی او در فرار، لذت می برد. مسعود هم لذت می‌برد و هم نگران از دست دادن بازیچه‌اش بود.

مادر شاهد همیشه در سکوت این ماجرا بود، بی‌هیچ حرفی و بی‌هیچ اعتراضی. اما مریم نه، اسارت بچه خرگوش او را آزار می‌داد و همیشه معترض بود به این اسارت و به بیرحمی پدر و به سکوت عجیب مادر و همیشه معترض به بی‌جوابی اعتراض‌هایش. انگار حرف‌های او صدا نداشت، شاید هم گوش‌های دیگران ناتوان از شنیدن بود. فکر گشودن در قفس گوش مروارید و رهایی او لحظه‌ای از او جدا نمی‌شد. مسعود به گوش مروارید بستنی، سبزی، کاهو و هندوانه می‌داد. مدام او را بغل می‌کرد و می ‌بوسید و می‌گفت "کدوم بچه خرگوشیه که هندونه بخوره، بستنی بخوره، یکی مثل من باشه که این‌همه دوسش داشته باشه و بوسش کنه؟..." چه طعم تلخی داشت دوست داشتن مسعود!؟

 مریم به مسعود خیره شده بود. او گوش مرواریدش را بغل کرده بود و به او هندوانه می‌داد. گوش مروارید، گاهی می‌خورد و گاهی هم از خوردن امتناع می‌کرد و سرش را برمی‌گرداند. مریم به هندوانه و به بستنی و بوسه‌های مسعود می‌اندیشید و به تلاش گوش مروارید برای فرار. گوش مروارید معصوم و دوست داشتنی، ناتوان درمیان دست‌های بیرحم پدر و مسعود·

شب بهاری حیاط تهی از قهقهه‌های پدر و ماجراهای مسعود و گوش‌مرواریدش. چندساعتی ازخواب همه می‌گذشت. مریم بود و بیداری شب امتحان جغرافی. تکان خوردن گوش مروارید در قفسش، حواس او را پرت می‌کرد. کتابش را ورق زد، نقشه جغرافیای جهان را مروری کرد و از جایش بلند شد. گشتی درحیاط برای بیدار ماندنش لازم بود. به طرف قفس گوش مروارید رفت. فکر آزادی گوش مروارید، دوباره در ذهنش پررنگ شد. در قفس را گشود و خرگوش را بیرون آورد و به او زل زد. انگار گیج شده بود. چشمهایش را بست و سرش را تکان داد و دوباره به گوش مروارید نگاه کرد. با تعجب خودش را به جای او دید. باز هم نگاه کرد. اشتباه نمی دید. مریم بود. وحشت‌زده خرگوش را رها کرد و از جایش بلند شد. زانوانش از ترس می لرزید، سرش گیج می‌رفت، صدای قلب خودش را می‌شنید، خیال بیرون آمدن داشت و راه خودش را با مشت‌های پی‌درپی به سینه او، باز می‌کرد.

فاصله‌اش با کتابش هزاران کیلومتر شده بود. به زحمت این فاصله را طی کرد و به کتابش رسید. نگاهش به کتاب جغرافی افتاد. مسعود را می‌دید که نگران روی نقشه جغرافی نشسته بود و گوش مرواریدش را در بغل گرفته بود. چشمهایش را بست. "نه، توهم است" و آنها را دوباره گشود. نه، مسعود نبود، پدر بود، با همان صدای خنده‌اش و مریم در بغل پدر. نه، پدر هم نبود. مرد همسایه روبرو بود. نه، او هم نبود. راننده سرویس مدرسه بود. نه، نه، آقای کیانی، معلم جغرافیا بود. همه آنها گوش مروارید در بغل، روی نقشه جغرافی نشسته بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:39  توسط یاشیل | 

"انتخاب با ماست! می‌توان زندگی در دنیایی پر از توهمات راحتی‌بخش را انتخاب کرد."

                                                                                نوآم چامسکی، متفکر و زبانشناس آمریکایی (تولد ۱۹۲۸)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 22:24  توسط رامين | 

هنوز یک سال نشده بود که به این ده آمده بود. آمده بود تا درس بخواند و قله‌های پیشرفت را فتح کند و مایه افتخار خانواده گردد. آمده بود تا پله‌های ترقی را طی کند و به مدارج عالی علمی برسد. آمده بود تا استقلال فردی و روی پای خود ایستادن را تمرین کند. آمده بود تا مرد زندگی شود. با ساکنان ده غریبه بود و زبان آن‌ها را بسختی متوجه می‌شد. روزها را در مدرسه و شب‌ها را در یک منزل استیجاری با دیوارهای رنگ و رو رفته سپری می‌کرد. تنها سرگرمی‌اش کتاب‌های درسی و چند کتاب داستان و گاهی نقاشی بود.

ده از سه جانب به کوه و از یک جانب به رودخانه مشرف می‌شد. قرار گرفتن این ده در یک دره باریک و تاریک و احاطه شدن آن با کوههای سربه فلک کشیده، هر انسان سالمی را افسرده می‌کرد؛ چه رسد آنکه یک غریبه آن هم در سنین نوجوانی تک و تنها در آن زندگی کند. بی هیچ آشنایی و بی هیچ دوست و همزبانی. عصرها که اشعه گلگون آفتاب دامنه آسمان را خونین می‌ساخت و صدای موذن از گلدسته‌های مسجد به گوش می‌رسید و غروب غم‌انگیزی بر ده حاکم می‌شد، غم و اندوه بزرگی بر روی دل پسرک، سنگینی می‌کرد. بشدت دلش برای مادرش تنگ می‌شد. اشک در چشمانش حلقه می‌زد و جرات سرازیر شدن بر گونه‌های پسرک را نداشت. باید دلتنگی خود را پنهان می‌کرد. نباید می‌گریست، بهش گفته بودند که مرد نباید گریه کند. گریه کار دخترها بود. باید احساسش را زیر پا له می‌کرد. فقط شب‌ها که دلش بشدت می‌گرفت، سرش را زیر پتو می‌کرد و یک دل سیر بی‌صدا گریه می‌کرد.

هم‌خانه‌ای‌هایش چندتا معلم تازه‌کار بودند که از شهرها و روستاهای دور و نزدیک برای کسب تجربه به این ده منتقل شده بودند. برادرش هم معلم‌ بود ولی هفته‌ای دو روز بیشتر آنجا نبود که همان دو روز برای پسرک بدون دلتنگی می‌گذشت و بقیه روزها در انتظار رسیدن مجدد آن دو روز. بجز آن دو روز که مثل برق سپری می‌شد، بقیه روزها به کندی پیش می‌رفت.

یک شب که پسرعمویش برای دیدار آن‌ها آمده بود، از راه میان‌بری صحبت می‌کرد که آن ده را به ده خودشان مرتبط می‌ساخت. تصمیم ‌گرفتند که فردا از همان راه به خانه بروند ولی زود منصرف شدند. پسرک ناراحت شد و نگاهای ملتمسانه‌اش به برادر و پسر عمو، کاری از پیش نبرد و بناچار روانه بستر خواب شد. تا صبح در افکارش غرق بود. از اینکه پسرعمو با صحبت‌هایش دو ده را بهم نزدیک کرده بود، به او حس عجیبی دست می‌داد. توهم خوشایندی بود. فردای آن شب، از مدرسه که تعطیل شد بسرعت به خانه رسید. برادرش رفته بود. بدون تعلل کیفش را برداشت و چند تکه لباس و یک ساندویج نان و پنیر داخل کیفش گذاشت و یک چاقوی زوار در رفته هم ته کیفش جای داد و روانه شد. بی‌خیال درس و پیشرفت و ترقی شد. شب قبل تصمیمش را گرفته بود. راه بیابان را در پیش گرفت. راه را نمی‌شناخت ولی شب گذشته از پسر عمویش چیزایی شنیده بود.

برای خواندن بقیه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 0:23  توسط یاشیل | 
چندی پیش نوشته کوتاهی را یکی از دوستان خوبم برایم فرستاد که  بسیار جالب بود. با کسب اجازه از محضر ایشان تصمیم گرفتم آن را با کمی تلخیص در این وبلاگ قرار دهم. امیدوارم خوشتان بیاید.

بدنش زیر آتش باران نیزه های خورشید می سوخت. گلویش اماس درد بود، از ضجه‌هایی که زده بود. چشم‌هایش خسته و گونه هایش شوره زار اشک و لبانش، زخمی متورم.

با ناله های بی رمقش پدر و مادرش را صدا می‌کرد. صدایش ضعیف و ضعیف تر می شد، سرانجام در سکوت با چشم‌های وحشت زده‌اش به بیابان خیره شد. به سرابی که در نزدیکی‌اش بود، نه آن سو تر، نه دورتر و دورتر...، دیدن سراب هم ، سراب بود. توهم بود.

به پدر و مادرش می‌اندیشید، به راهی که هر روز آنها را از خانه تا دل بیابان، پی یافتن سراب می‌برد، به بی حاصلی جستجویشان، به خستگی و درماندگی و ناامیدی‌اشان. به اینکه آنها می‌دانستند به این بیابان تعلق ندارند اما، وطنشان را هم به خاطر نمی‌آورند فقط می‌دانستند که سرابی به دل این بیابان آمده‌اند. به اینکه خود او از کجا به این بیابان آمده بود؟

چیزی جز سراب جواب سوالش نبود. پدر و مادر چیزی در این باره به او نگفته بودند، اما او می‌دانست که مثل پدر و مادرش از سرابی سر بیرون آورده و به این بیابان آمده.

هر روز کارش این بود بیرون خانه منتظر برگشتن پدر و مادر بود. به محض دیدن آنها از دور به او دست تکان می‌دادند و او شتابان خود را به آنها می‌رساند و از نتیجه تلاششان می پرسید و هیچ ، نتیجه آن همه جستجو بود.

تا اینکه چند روز پیش وقتی شتابان به سمت آنها می‌رفت، سرابی آنها را ربود. هراسان به سمت آن سراب دوید اما آن را گم کرد. کمی دورتر آن را دوباره دید، به سویش دوید اما دوباره آن را گم کرد، باز هم آنطرف‌تر او را دید و تا تاریکی شب، سراب او را به دنبال خود می‌کشیدو سرانجام او را خسته و درمانده به حال خود رها کرد.

دیر زمانی است که او سرگردان این سراب است ، سرابی که پدر و مادر را به این بیابان داد و باز آنها را از او گرفت،  به سرابی که خود از آن بیرون آمده بود، سراب، سراب، سراب...

 

 

همچنان در حرارت خورشید می سوزد و بیم آن دارد که تا یافتن این سراب و اسرار مخوفش، در کام او فرو رود. او درد می کشد، از زخم های تنش، از ندانسته هایش، از تنهاییش و از ترس هایش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 16:53  توسط یاشیل | 

یکی بود، یکی نبود

زیر گنبد کبود،

پسرکی در یک شب بارانی، لحظاتی مانده به تحویل سال نو، در دل الهه آرامش، طبیعت بی‌نظیر زیبایی‌ها، بی هیچ اختیاری و بی هیچ هدفی چشمان بهت‌زده‌اش را به روی دنیای وحشتناک دنی گشود. آشفته و پریشان، ضعیف و ناتوان، حیرت‌زده و گریان،...

صدای تیراندازی‌های با غرور ایلی پدرش، غریو شادی خواهرانش، ناله سوزناک مادرش، صدای غرش آسمان بالای سرش فضا را پر کرده بود. صدای گریه پسرک میان همهمه گم شده بود.

پسرک بیچاره نمی دانست از کجا آمده و به کجا خواهد شد. نمی‌دانست، نمی فهمید و شاید هم نمی‌خواست. اما آمده بود به اجبار، بعضی‌ها می‌گفتند قضا و قدر، بعضی‌ها می‌گفتند موهبت، بعضی‌ها می گفتند روشنی اجاق... ولی پسرک نمی‌دانست....

تا چشم بهم زد، سال‌ها گذشت. تا آمد بفهمه کیه و کجاست، بهش گفتند، کی باش و کجا باش. تا آمد راه بره پاشو کردند تو کفش و بهش گفتند، راه این است و آن چاه، تا آمد فکر کنه یه قالب فکری بهش دادند. خودش هم نمی‌دانست گناهش چیه!؟ نمی‌دانست چرا باید همه چیز را بی‌چون و چرا قبول کنه!؟ فقط می‌دانست که حق داره فکر کنه، بدونه، بفهمه، جواب سوال‌هاش را خودش پیدا کنه!؟

گذشت و گذشت. علامت‌های سوال یکی‌یکی در ذهن کوچک پسرک هراسناک جا خوش می‌کردند. چه وحشتناک!؟ چه پیچیده!؟ چه مبهم!؟..

پسرک با ترس و لرز شروع کرد، شکست و برید و درید و همه درد و رنج‌ها را به دل خرید. اما...

علامت سوال‌ها همچنان باقی و تعداد آن روز به روز بیشتر... اما هر سوال یه احساس قشنگی بود، هر سوال یه دنیای زیبایی پیش چشمانش باز می‌کرد، زندگی مفهوم پیدا می‌کرد.

پسرک یواش یواش تنها می‌شد، احساس شوری و مستی در حین دلتنگی. احساس امید در حین یاس. احساس آرامش در حین درد. احساس بدیع در میان کهنگی....

پسرک تنها شد، چون تنها گناهش فکر کردن بود. او تنها شد تا تنها فکر کند. چون فکر می‌کرد می‌توان فکر کرد. اما نمی‌دانست که نباید فکر کرد. نمی‌دانست که بدبختی انسان از وقتی شروع شد که فکر کرد، اندیشید، شک کرد...

دیگه پسرک را هیچکی دوست نداشت...

بیچاره پسرک...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 19:36  توسط یاشیل |